
در زمان قدیم اشرافیان برای خودشان رسمهای عجیبی داشتند و کمتر جایی از زندگیِ آنها را می شد پیدا کرد که خالی از این رسوم و قوانین خاص آن باشد. مثلا در زمانی که فرزندان اشراف زاده باید علم می آموختند تا همچنان برتری خودشان را نسبت به رعایای بی چیز و نادان حفظ کنند، استادشان مانند یک خدمتکار در مقابل آنها خم و راست می شد و نیمی از وقت کلاس به تشریفات و ادای احترام به اشراف زادگان می گذشت. اما از آنجایی که گویا آموختن بدون تنبیه ممکن نبود، و تنبیه یک اشراف زاده از آن هم ناممکن تر، روش تنبیه آنها به این صورت بود که برای هر اشراف زاده یک نفر از رعایا تقریبا همسن یا کوچکتر از آنها انتخاب می شد تا همیشه همراهشان باشد و به آنها خدمت کند. این خدمتکاران در کلاسهای علم آموزی نیز همراه سرور خود حضور می یافتند اما نه برای علم آموزی، که برای ادای تنبیه سرور خود، به این معنی که هرگاه اشراف زاده ای چیزی یاد نمی گرفت یا باید به هر دلیلی تنبیه می شد، خدمتکار بی گناه او به جای او به شدت تنبیه می شد. این کار به مراتب عذاب بیشتری برای او داشت چرا که غالبا اشراف زادگان جوان پس از مدتی احساس نزدیکی با خدمتکارشان پیدا می کردند و خدمتکارشان برای آنها بیشتر در حکم دوستشان بودند.
امروز به ظاهر، چون گذشته دیگر نه اشراف زاده ای هست و نه رعیتی ولی احساسات دوستی و وفاداری اگر باارزش تر نشده باشند، کم ارزش تر از گذشته نیستند. امروز برای آموختن علم به ندرت دستی بر صورتی نواخته می شود، ولی همچنان تنبیه های اشرافی آن پابرجاست. این روزها استادان برای جا گذاشتن یک تنبیه به یاد ماندنی برای یک دانشجو، دانشجویان دیگر را تنبیه می کنند. اگر کسی تقلبی بکند، شوخی یا حرفی ناخوشایند بگوید، یا استاد از او خوشش نیاید بهترین راه این است که همه کلاس تنبیه شوند و مثلا حکمشان این است که باید بیشتر کتاب بخوانند تا بتوانند در امتحان قبول شوند!
این دیگر چه آموختنی است آخر!؟
برچسبها: اشراف, تنبیه, رعایا, آموختن, دوستی

همه آدمها جهانگردند، ولی بعضی از آنها با اینکه حتی یک مسافرت ساده ی کوچولو هم نرفته اند جهانگردترند؛ جهانگردها همیشه در حال جستجو و گشت و گذارند، اصلا کار آنها همین است، اگر نگردند دیگر کاری ندارند. آنها همیشه دنبال پیدا کردن جواب برای سوالهایشان هستند، نه برای اینکه واقعا جوابی پیدا کنند، که شاید بتوانند سوالشان را بهتر بفهمند تا به سوالهای بیشتری برسند. حتی اگر دست و پای جهانگردها را محکم ببندی و گوشه انفرادی بیندازی، بازهم یک جهانگرد می مانند، ولی ممکن است بمیرند، مثل کوسه ها که می گویند همیشه باید حرکت کنند و الا می میرند.

این آدمها بعد از مدتی که به جهان گردی عادت کردند دیگر به خودشان هم تعلق ندارند و چون بی صاحاب هستند، هیچ وقت کسی نمی تواند مالک آنها شود، و آنها هم هیچ وقت صاحب کسی نمی شوند. این گونه افراد بارها در طول مسیرشان باهم برخورد می کنند و گاه بعضی از آنها باهم همسفر می شوند، و گاه بعضی از آن بعضی، تصمیم می گیرند تا پایانی نامعلوم، باهم همسفر بمانند، ولی باز هیچ گاه مالک یکدیگر نمی شوند.
جهانگردها کنار هم راه می روند، با هم می دوند، و اگر لازم شد باهم پرواز هم می کنند. گاه یکیشان، دیگری را به مسیر جدیدی می برد؛ گاه دیگری، آن یکی را به مقصدی جدید. جهان گردی برای اینها روشی است که برای زنده ماندن و زندگی کردن انتخاب می کنند، راهی برای ماندن، برای بودن، و برای شدن. جهان گردان حتی اگر هیچ گاه به سفر نروند، یک جهانگرد هستند، برایشان هم فرقی نمی کند آنها را جهان گَرد بخوانی یا جهان گِرد، آخر هرچه باشد باز به یک نقطه می رسند.

برچسبها: جهانگرد, جستجو, سوال, جواب

چقدر سخت است نوشتن و گاهی زشت، وقتی می خواهی به عمد بنویسی. من نویسنده نیستم ولی فکر میکنم نویسنده ها این را می فهمند.
چقدر نوشتن زیباست و چقدر لذت بخش، وقتی نوشته هایت خودشان می آیند و تو فقط آنها را جاری می کنی، مثل چسبی که قبلا فشار داده باشی و وقتی درش را باز میکنی، آنقدر چسب با سرعت بیرون می ریزد که نمی دانی کجا بریزی و کلی از آن هدر می رود، ولی آن هم لذتی دارد برای خودش.

(آرش
محرمی) Foie Gras یا
"جگر چرب" غذای تجملی و گران قیمت فرانسوی، دومین صادرات پردرآمد این
کشور محسوب میشود. برای تهیه این غذا مقدار زیادی چربی را به مرغابیها و غازها
می خورانند تا بیش از اندازه چاق شوند و به بیماری جگر چرب مبتلا شوند. پس از آن
حیوانات را درون قفسهای بسیار تنگ قرار میدهند. این قفسها به قدری کوچکند که حیوان مجبور است بدون کوچکترین حرکتی در
آن بایستد؛ این باعث می شود که هیچ انرژیای مصرف نشده و تمام غذای خورانده شده،
تبدیل به چربی شود. خوراندن چربی به غاز و اردک تا مرگ این حیوانات ادامه می
یابد و حیواناتی که زنده میمانند بیمار و مواد عفونی و خون از مخرج شان هنگام دفع
مدفوع جاری میشود. جگر این حیوانات چندین برابر جگر طبیعی یک اردک یا غاز است و
با رقم بالایی در فروشگاه ها به فروش رفته و به عنوان غذایی گران قیمت سرو می
شود.[به نقل از ایمیل] اما آیا تا به حال از"مغز چرب" چیزی شنیده اید؟ این نوع مغز نیز تجملی و معمولا گران قیمت است. برای تهیه این مغز مقدار
زیادی کتاب و جزوه به آدمها خورانده می شود تا اطلاعات زیادی را در مغز آنها ذخیره
کنند و به این ترتیب آنها به بیماری مغز چرب دچار می
شوند. برای آنکه این انسانها اطلاعات ذخیره شده شان را حفظ کنند آنها را در
دانشگاهها و موسسه های آموزشی بسیار تنگ قرار می دهند و به آنها از 1 تا 20 نمره
می دهند تا میزان ذخیره ی اطلاعات آنها مشخص شود. برای آنکه این انسانها به دنبال
اطلاعات دیگری نباشند لوله ای در مغز آنها قرار می دهند و ملقمه ای از اطلاعات
مورد نظر خودشان را با قیفی در آن می ریزند. این موسسات به قدری کوچکند که انسان مجبور است
بدون کوچکترین حرکتی در آن بایستد و تمام مغز آنها تبدیل به یک مغز چرب حاوی
اطلاعات خورانده شده می شود. خوراندن این اطلاعات به انسانها تا مرگ آنها ادامه می
یابد و آنهایی که زنده می مانند، بیمار می شوند و چرندیات عفونی و خون از مخرج
آنها هنگام دفع آن اطلاعات جاری می شود. آنهایی که از خوردن این اطلاعات امتناع
کنند دچار افتادگی، مشروط شدگی، انصراف، اخراج و یا محکوم به زنده ماندن در قفس
هایی تنگ تر می شوند. مغز برخی از این آدم ها که چند برابر مغز طبیعی یک انسان است
با رقم بالایی توسط خودشان خریداری، و به قیمت ارزانی به کشورهای دیگر صادر می شود
و در آن کشورها به عنوان غذایی گران قیمت سرو می شود. توجه:
ممکنه این نوشته به خاطر دق و دلی های شخصی بوده باشه. پس لطفا و حتما با دیدگاه
منطقی خودتون باز هم بهش فکر کنید.
برچسبها: جگر چرب, مغز چرب, اجبار, تحصیل, فرار مغزها

من متولد 27 دی 1366 مصادف با 17 جولای 1988(mcmlxxxviii) هستم. یه روزی کنجکاو میشم ببینم وقتی به دنیا اومدم قبلش چه خبر بود، همون موقع چی شد، بعدش چی شد؟
سالی که من به دنیا اومدم:
سال کبیسه بود. اون سال 366 روز داشت.
تو تقویم چینی اون سال سال اژدها بود.
سیاسی و اقتصادی:
قانون منع صید نهنگ ها(جانور مورد علاقه من) اجرا شد. اگر این قانون نبود تاحالا بیشترشون از بین رفته بودند.
حلبچه در عملیات انفال بمباران شیمیایی شد.
حمله موشکی ناو وینسنس به پرواز شماره ۶۵۵ ایران ایر در خلیج فارس
آتش بس و پایان جنگ ایران و عراق
در زلزله ای در ارمنستان 60000 کشته شدند.
استرالیا جشن 200 سالگی خود را گرفت.
یک نوع کراک(ماده مخدر مورد علاقه ی ...! ؛) جدید در آمریکا ساخته شد.
رونالد ریگان رئیس جمهور آمریکا و مارگارت تاچر نخست وزیر بریتانیا بودند.
هنری
فیلم "آخرین امپراتور" برناردو برتولچی برنده 11 جایزه اسکار شد.
اولین دوره سالهای طلایی هیپ هاپ بود.
روپرت الکساندرلوید گرینت بازیگر انگلیسی نقش رون ویزلی در سری فیلم های هری پاتر به دنیا اومد.
مایکل ایسنر، رئیس شرکت والت دیزنی، برای تاسیس و ساخت شعبه اروپایی ۴۸۰۰ هکتاری دیزنیلند (دیزنیلند پاریس) در شهر تازهتاسیس مارن لاواله در حومه پاریس، با ژاک شیراک نخستوزیر فرانسه، قراردادی را به امضا رساندند.
سریال کارتونی سیمپسونها، برای اولین بار در برنامه تلویزیونی شو تریسی اولمن، به نمایش درآمد.
فیلم "مرد بارانی"(فیلم مورد علاقه من) با بازی تام کروز و داستین هافمن اکران شد.
فیلم"سخت جان" (اینم دوست دارم)با بازی بروس ویلیس اکران شد.
enya (خواننده ی محبوب من) در آن سال شناخته می شد.
تکنولوژی:
اولین کابل نوری کار گذاشته شده در اقیانوس اطلس توانست همزمان 40000 تماس تلفنی را برقرار کند.
استیون هاوکینگ کتاب تاریخ مختصر زمان(کتاب مورد علاقه من) رو منتشر کرد.
اولین ویروس کامپیوتری، سیستم متصل به اینترنت رو آلوده کرد.
تلسکوپ فضایی هابل به کار انداخته شد.
روش عمل لیزر چشم در آمریکا اختراع شد.
تاریخی:
روزی که من به دنیا اومدم:
روز جشن تولد اینا بود:
۱۷۰۶ - بنیامین فرانکلین، نویسنده، سیاستمدار و مخترع آمریکایی.(عکسش رو روی اسکناس 100 دلاری میبینیم)
۱۸۹۹ - آل کاپون، از بزرگترین خلافکاران آمریکایی.
۱۹۶۳ - کای مایکل هانسن نوازنده گیتار، آهنگساز و خواننده گروه گاما ری اهل آلمان
1942- محمدعلی کلی از مشهورترین بوکسورهای سنگین وزن جهان
1962- جیم کری هنرپیشه و کمدین کانادایی-آمریکایی که ۲ بار برنده جایزه گلدن گلوب برای فیلمهای نمایش ترومن و مردی روی ماه شده.
روز مرگ اینا بود:
۱۷۵۱ - توماسو آلبینونی موسیقیدان و آهنگساز اهل ایتالیا
۲۰۰۸ - بابی فیشر، شطرنجباز آمریکایی و قهرمان سابق جهان.
قتل پاتریس لومومبا، سیاستمدار و اولین نخستوزیر کشور جمهوری دموکراتیک کنگو )زئیر( که مبارزه های زیادی کرد.
بعدها:
یک سال بعد در این روز دیوار برلین در آلمان فرو ریخت(به روایتی)
1992- نخست وزیر ژاپن در بازدیدش به کره جنوبی به خاطر بردگی جنسی در دوران جنگ جهانی دوم، از زنان کره ی جنوبی عذرخواهی کرد.
1994- زمینلرزه نورتریج به مقیاس 6.7 در نورت ریج کالیفرنیا
1995- زمینلرزهٔ کوبه یا زمینلرزهٔ بزرگ هانشین با بزرگی ۷/۳درجه در مقیاس ریشتر در ساعت ۵:۴۶ صبح شهر کوبه در ژاپن را به مدت ۲۰ثانیه لرزاند و در هم کوبید و 6434 نفر کشته شدند.
1998- انتشار داستان رسوایی جنسی بیل کلینتون و مونیکا لوینسکی توسط matthew nathan در یکی از سایتهای خبری
2002- کوه نیراگونگو در جمهوری دمکراتیک کنگو در این سال فوران کرد که باعث خروج حدود 400،000 نفر شد.
برچسبها: تولد من, 1988

(آرش محرمی)
اگر از دهکهای خیلی بالای جامعه نباشین حتما دکمه ی Stop قرمز رنگ رو بارها توی اتوبوس های خط واحد دیدین.
تاحالا شده (یا چندبار شده) دلتون بخواد فشارش بدین و ببنین چه اتفاقی می افته؟ تاحالا این کارو کردین؟ حتی وقتی هیچکس حواسش نبوده؟
امروز وقتی سوار اتوبوس بودم چند تا پسر حدود 13-15 سال سوار شدن. از سر و صدا و خنده های بلند و بیخیالشون میشد فهمید براشون اصلا مهم نیست بقیه چه فکری در موردشون میکنن.
تو این زمان مسافرها داشتن کم کم سوار اتوبوس می شدن و همه منتظر راننده بودن بیاد، که یهو یکی از اون پسرا شروع کرد به زدن همون دکمه Stop قرمز رنگ و هر نوع ملودی که فکرشو بشه کرد رو باهاش اجرا کرد. از دی دی دیدی دی عروس گردون تا آهنگای شیش و هشت جلال همتی. یه عده چپکی نگاش میکردن یه عده دیگه مثل من خندشون گرفته بود. هرچی بود برای خود اونا مهم نبود. داشتن حال خودشونو می کردن. یاد روزایی افتادم که دوست داشتم شده یواشکی یه بار اون دکمه رو فشار بدم. البته بعدها که خفن تر شدم چند بار اینکارو کردم! (:
خلاصه اینکه یادم افتاد چ وقتایی که جرات انجام کارای ساده ای مثل این رو به خودمون نمیدیم و بدجور دودوتامون چهارتا میشه.
با حرکت مثلا ضدفرهنگیش کاری ندارم، با اینکه آخر سر موقع پیاده شدن هیچ کدوم پول کرایشونو ندادن و با قهقهه رفتن هم کار ندارم، با جعبه ای که توش گیر نکردن کار داشتم. با اینکه گاهی با دیدن یک Stop باید بایستیم و به جعبه هایی که توش بسته بندی شدیم فکر کنیم یا در واقع بهشون زیاد فکر نکنیم!
راستی در مورد ترمز قرمز رنگ قطار هم کمی بیشتر فکر
کنید (؛
+
در ورزش "پارکور(شهرنوردی)" فلسفه ای هست که میگه:
"موانع بیشتر در ذهن ما هستند، نه در مقابل ما"
شاید بهتره بجای روی ستون اتوبوس و کنار پنجره قطار دنبال دکمه های Stop ذهنمون بگردیم.
برچسبها: Stop, جرات

نوشته بسیار زیبا درمورد دوستی از سروش صحت:
دوستی انتخاب است. انتخابی دو طرفه که حد و مرز و نوع آن به وسیله همان دو نفری که این انتخاب را کرده اند تعریف می شود.
با دوستانمان می توانیم از همه چیز حرف بزنیم و مهم تر آنکه می توانیم از هیچ چیز حرف نزنیم و سکوت کنیم. با دوستانمان می توانیم درد دل کنیم و مهم تر آنکه می شود درد دل هم نکرد و بدانیم که می داند.
از دوستانمان می توانیم پول قرض بگیریم و اگر مدتی بعد او پول خواست و نداشتیم با خیال راحت بگوییم نداریم. و اگر مدتی بعد تر دوباره پول احتیاج داشتیم و او داشت دوباره قرض بگیریم.
با دوستانمان می توانیم بگوییم: امشب بیا خونه ما دلم گرفته. و اگر شبی دیگر زنگ زد و خواست به خانه مان بیاید و حوصله نداشتیم بگوییم : امشب نیا حوصله ندارم.
با دوستانمان می توانیم بخندیم، می توانیم گریه کنیم، می توانیم رستوران برویم و غذا بخوریم، می توانیم بی غذا بمانیم و گرسنگی بکشیم، می توانیم شادی کنیم، می توانیم غمگین شویم، می توانیم دعوا کنیم.
می توانیم در عروسی خواهر و برادرش لباس های خوبمان را بپوشیم و فکر کنیم عروسی خواهر و برادر خودمان است و اگر عزیزی از عزیزان دوستانمان مرد لباس سیاه بپوشیم و خودمان را صاحب عزا بدانیم.
با دوستانمان میتوانیم قدم بزنیم می توانیم نصف شب زنگ بزنیم و بگوییم : پاشو بیا اینجا و اگر دوستمان پرسید چی شده؟ بگوییم:حرف نزن فقط بیا. و وقتی دوستمان بی هیچ حرفی آمد خیالمان راحت باشد که در این دنیا تنها نیستیم.
با دوستانمان می توانیم حرف نزنیم کاری نکنیم جایی نرویم و فقط از اینکه هستند خوشحال و خوشبخت باشیم.
برچسبها: دوستی, دوست, رفاقت
(آرش محرمی)
وقتی یه بار تصمیم میگیری به جای دودوتا چهارتا کردن، بدون اینکه بخوای همه جوانب رو بسنجی فقط به احساساتت اعتماد کنی، اما وقتی یه بار بهت اطمینان میدن که همه ی فکر و خیالات حسی تو، چیزی غیر از خودتوهمپنداری نبوده، دیگه نمیتونی به خودت و احساساتت اطمینان کنی.
مجبور میشی بازم دودوتا کنی، با اینکه
دوست داری جوابت پنج باشه، متاسفانه هر دفعه جواب چهار میاد. برمیگردی کل معادله
رو از اول چک میکنی، بارها و بارها حساب میکنی شاید فرجی شد شاید ایندفعه جواب اون
پنجی بیاد که تو دوستش داری. اما همچنان جواب همون چهاره که بود.
ناامید از حل معادلات سخت گیرانه، دوباره برمیگردی سراغ احساسات بی معادله ی خالصانه.
دیگه مجبور نیستی حساب کنی. از حل معادله nمجهولی
عبور میکنی و مستقیم میری جواب پنج رو جلوی مساوی میذاری. همه چیز حالا درست شد جز
یک معادله!
تو قبلا این راه رو امتحان کرده بودی. گویا جواب تو پاسخنامه 5 نبود، و باز برمیگردی سراغ معادلات...
شاید ایندفعه فرجی دیگر شد!
شاید معادله چیزی دیگر بود!
شاید این معادلات هم توهمی بیش نبوده!
کسی چه میداند شاید هم یک معلم ریاضی خوب لازم باشد!
برچسبها: معادله, احساس, منطق, خیال

ترجمه آزاد: آرش محرمی
برگرفته از فصل 3 کتاب Animals in Translation نوشته Temple Grandin و Catherine Johnso
تفاوت اصلی بین احساسات حیوانات و احساسات انسان این است که حیوانات احساسات آمیخته مانند آنچه در انسان وجود دارد ندارند. حیوانات دمدمی نیستند؛ آنها با یکدیگر یا با انسانها روابط [همزمان] عشق و نفرت ندارند. این یکی از دلایلی است که انسانها حیوانات را خیلی دوست دارند؛ حیوانات وفادار هستند. اگر حیوانی شما را دوست دارد، مهم نیست چرا، ولی واقعا شما را دوست دارد. برای او اینکه ظاهر شما چگونه است یا چقدر پول در می آورید اهمیتی ندارد.
یکی دیگر از شباهت های افراد درخودمانده با حیوانات این است که: افراد درخودمانده هم مانند حیوانات احساسات ساده ای دارند. و به این خاطر است که مردم عادی ما را بی گناه می دانند. ما(افراد اوتیسمی- نویسنده مطلب:م) احساسات خود را پنهان نمی کنیم، و دمدمی هم نیستیم. من حتی نمی توانم تصور کنم چگونه می شود نسبت به یک نفر احساس عشق و همینطور نفرت داشت.
بعضی احتمالا فکر میکنند من، مردم درخودمانده را مسخره میکنم، اما یکی از چیزهایی که من درمورد اوتیسمی بودنم به آن افتخار میکنم این است که من مجبور نیستم با این دیوانگی های احساسی که شاگردانم دارند درگیر باشم.
من دانشجوی فوق العاده ای داشتم که به خاطر بهم خوردن رابطه اش با دوست پسرش از دانشگاه انصراف داد. چنین نمایشهای احساسی در زندگی مردم زیاد اتفاق می افتد. حیوانات هیچ وقت چنین چیزی ندارند.
بچه ها هم اینگونه نیستند. از نظر احساسی بچه ها بیشتر شبیه حیوانات و افراد درخودمانده هستند، چون لوبهای پیشانی(frontal lobes) آنها هنوز در حال رشد است و تا زمان شروع بلوغ، کامل نمی شود. من قبلا اشاره کردم که لوب پیشانی یک کورتکس مجتمع بزرگ است که همه چیز را بهم مرتبط می کند، از جمله احساساتی مانند عشق و نفرت که شاید جدا ماندن آنها بهتر باشد. دلیلی دیگر بر اینکه چطور یک سگ می تواند مانند بچه ی کسی باشد این است که: احساسات بچه ها بی پرده و صادقانه است مانند آنچه سگ دارد. یک پسر یا دختر 7 ساله برای خوشامدگویی به پدرش که تازه از سر کار برگشته به سمت او می دود، همانگونه که یک سگ چنین خواهد کرد. من فکر میکنم حیوانات، بچه ها و افراد درخودمانده احساسات ساده تری دارند چون مغز آنها توانایی کمتری برای ایجاد ارتباط دارد، بنابراین احساسات آنها مجزاتر و به شکل جدا از هم می ماند.
البته کسی نمی داند چرا افراد بالغ درخودمانده برای ایجاد ارتباط مشکل دارند، چون لوبهای پیشانی ما اندازه نرمالی دارند. همه ی چیزی که ما در این مورد می دانیم این است که دانشمندان کشف کرده اند" ارتباط کمتری میان نواحی کورتیکال و نیز بین کورتکس و زیرکورتکس وجود دارد". تصور من این است که یک مغز نرمال مانند ساختمان دفتر کار یک شرکت بزرگ است که دارای تلفن، فکس، ایمیل، پیک است و مردمی که هر کدام به سمتی می روند و در حال حرف زدن هستند – در یک شرکت بزرگ راههای بسیار زیادی برای فرستادن پیام از جایی به جای دیگر دارند. مغز یک فرد در خودمانده، مانند همان دفتر کار بزرگ است که تنها راه ارتباطی آن برای صحبت کردن با دیگری از طریق فکس است. در آنجا هیچ تلفن، ایمیل، پیک، و هیچ کسی که در آن اطراف راه برود و صحبت کند وجود ندارد. فقط فکس. بنابراین موارد بسیار کمتری به عنوان نتیجه در پی خواهد داشت. و همه چیز شروع به ازهم پاشیدگی خواهد کرد. بعضی پیامها به درستی فرستاده می شوند؛ تعدادی دیگر هنگام فکس خراب می شوند؛ برخی هم کلا فرستاده نمی شوند.
نکته اینجاست که با وجود اینکه افراد درخودمانده نئوکورتکسی(neocortex) با اندازه عادی شامل لوبهای پیشانی نرمال دارند ، مغزهایشان طوری کار میکند که گویی لوبهای پیشانی خیلی کوچکتر از اندازه نرمال است یا اینکه به اندازه کافی رشد نکرده است. مغز ما بیشتر مانند مغز کودکان یا حیوانات کار میکند، اما با دلایلی متفاوت از آنها.
زمانی که قسمت های جداگانه مغز نسبتا از هم جدا می شوند و به درستی باهم ارتباط ندارند، شما احساساتی ساده و شفاف خواهید داشت که به دلیل همین بخش بخش شدن است. بچه ممکن است یک لحظه با مادر یا پدر خود پرخاشگر باشد، و سپس به کلی آن را فراموش کند، به خاطر اینکه عصبانی بودن و خوشحال بودن دو حالت جداگانه هستند. یک بچه بسته به شرایط از یک احساس به احساس دیگر می پرد.
شما دقیقا چنین چیزی را در حیوانات شاهد هستید. احساسات قوی حیوانات معمولا مانند طوفان ناگهانی است، آنها ناگهان حمله می کنند و سپس ناگهان رهایتان می کنند. دو سگ که در یک خانه زندگی میکنند می توانند در ثانیه اول به هم پارس کنند، و سپس کمی بعد بهترین دوستان هم باشند. افراد عادی زمان بسیار بیشتری نیاز دارند تا بتوانند به احساس خشم خود غلبه کنند، و حتی افراد بالغ نرمالی که می توانند به احساس بد خود غلبه کنند، بازهم ارتباطی پایدار با آن احساس خشم و آن شخص یا موقعیتی که باعث ایجاد آن حس خشم شده بود ایجاد می کنند. وقتی یک انسان عادی از شخصی که عاشقش بوده بسیار عصبانی می شود، مغز او خشم و عشق را در کنار هم به خاطر می سپارد. به خاطر این لوب پیشانی رشدیافته ی انسان، که همه چیز را به هم مرتبط می کند، مغز او یاد می گیرد چگونه احساسات مرکب و تلفیقی در رابطه با آن شخص یا موقعیت داشته باشد.
منبع: http://www.grandin.com/inc/animals.in.translation.ch3.html
افتخار داشتم این مقاله ترجمه و تلخیص در سایت انسان شناسی و فرهنگ منتشر بشه:
http://anthropology.ir/node/15563
برچسبها: درخودماندگی, اوتیسم, حیوان, رفتار, کودک

(آرش محرمی)
با ساعت من حدود 24 دقیقه مونده تا پایان روز جهانی نابینایان(15 اکتبر).
دوست دارم تو این چند دقیقه چیزایی که دیدیمو فراموش کنم، بیشتر به بقیش فکر کنم، به چیزایی که فهمیدم. شاید دنیام یه جور دیگه به نظر بیاد!ضمنا این روز رو به همه دوستای روشن دلم تبریک میگم (:
برچسبها: روز جهانی نابینایان, روشن دل, فهم

(آرش محرمی)
همیشه میشه دوست جدید پیدا کرد، حتی بعضی هاشونو بیشتر دوست داشت؛
گاهی ممکنه دوستای قدیمو کم یاد کنی یا به نظر بیاد فراموششون کردی؛
ولی هیچ وقت رنگ و طعم و بوی دوستی ها شبیه هم نیست، هر کدوم یه جای وجودت جا گرفتن، هر کدوم یه جور یادت میمونن، هیچ وقت نمیشه اونارو فراموش کرد، هیچ وقت.
برچسبها: دوستی, رفاقت

(آرش محرمی)
چه جالبه. اینروزا همه دارن رک-رفاقتی با خدا گپ میزنن، روحیه انتقادپذیریشو امتحان میکنن، چایی براش میریزن، باهاش قدم میزنن، از خاطرات دوران عاشقیش می پرسن، حتی گاهی دیده شده زدن تو گوشش، ولی اون به دل نگرفته!
قبلا خدا تو ذهنم یه مرد ریشو شبیه زئوس یا پیامبر کارتونهای ایرانی، یا شبیه دامبلدورِ هری پاتر بود، در حالی که با طومانینه و کاریزمای فراوان لای ابرها مشغول کار خداییشه.
اما الان بیشتر تو ذهنم شبیه جُرج کلونی شده، در حالی که با شلوارک تو ساحل داره با یکی از بندگان شاکیش قدم میزنه و به حرفش گوش میکنه. البته هنوز جذبه اش سر جاشه. خلاصه دمش گرم خیلی با این خدای جدیدمون حال میکنم.
فقط من شماره جدیدشو ندارم. سیم کارت قبلیشم که کار نمیکنه. بهش بگین یه قراری با من بذاره ببینمش. بگین خدایی خیلی می خوامش به مولا.
برچسبها: خدا, گپ, جرج کلونی

به نقل از سایت جایزه ادبی ایران:
[
سومین دوسالانه جایزه ادبی ایران درانتهای مهرماه امسال فراخوان خود را منتشر خواهد کرد و همزمان با انتشار این فراخوان تغییراتی هم در حوزه عملکرد اهالی جایزه ادبی ایران در حمایت و انتشار آثار داستان نویسان و شاعران جوان اتفاق خواهد افتاد.
تجربه برگزاری جایزه ادبی ایران به عنوان یکی از پرمخاطبترین جایزههای ادبی کشور – به خصوص در حوزه ادبیات جوان – با همه موفقیتها و محدودیتهایی که برای ما وجود داشت اتفاق ارزشمندی بود که قطعا در با بازگشت و بررسی همه جانبه آنها، فرصتهای بهتری را برای اعتلای ادبیات جوان ایجاد کرد.قطعا نظرات شما در این خصوص سازنده است و ما از طریق پست الکترونیک jayezeyeadabi@gmail. com منتظر نظرات سازنده شما خواهیم بود. برگزارکنندگان جایزه ادبی ایران پس از خوانش و بررسی نظرات شما و بررسی مجدد فرایندهای اجرایی جایزه، تغییرات ایجاد شده را همزمان با انتشار فراخوان به اطلاع علاقه مندان و مخاطبان محترم این روشنای نزدیک خواهند رساند.
پایدار باشید
محسن سراجی / دبیر جایزه ادبی ایران
]
افتخار داشتم در اولین دوره این جایزه ادبی شرکت کنم و به مرحله دوم راه پیدا کردم، ولی به مرحله آخر نرسیدم. کار منحصر به فرد و بینظیری از طرف اهالی مستقل ادبی ایران. جدا به همه داستان نویس ها و شاعرها پیشنهاد میکنم تو این فراخوان شرکت کنن.حتی تازه کارهایی مثل من میتونن از این فرصت استفاده کنن.
تقریبا دو ساله منتظر این فراخوان هستم. یه داستان هست که از سال 87 نوشتنشو شروع کردم. اسم داستانم "مرگ فروشان". آخرین نسخه این داستانِ(کمتر از 30 صفحه) رو به تعدادی از دوستان صاحب نظر دادم و نظرات مفیدشون رو دریافت کردم. امیدوارم بتونم آخرین نسخه ی بعدی داستان رو با اصلاحات نسبتا اساسی به این دوسالانه برسونم.
برچسبها: جایزه ادبی ایران

(آرش محرمی)
میخوام کمی از "عشق" دفاع کنم. عشقی که به نظرم حقش این نیست که حالا هست.
مدتهاست دارم به مفهوم این کلمه فکر میکنم. به اینکه آیا اصلا تعریفی هم براش وجود داره، یا حداقل توافقی سرش داریم؟
در مورد مفهوم کلمه "عشق" کلی ترین توافقی که به نظرم میرسه اینه که عشق طالب یگانگی است و اینکه براحتی به دست نمیاد.
و اما عشق ... منظورم عین+شین+قاف
با مفهومی از جنس تصمیم، تصمیمی از جنس فکر،فکری از جنس احساس و حسی از جنس عشق.
عشق ... منظورم یک اسم
اسمِ یک مرحله از دوست داشتن، یک مرحله از علاقه. هیچ توافقی روی اینکه منظورمون کدوم مرحله است نداریم. من دوست دارم این، اسم اون مرحله باشه که دو نفر باهم واردش میشن.
میتونم براحتی تصور کنم کسی به تنهایی یک نفر رو دوست داشته باشه، بدون اینکه حتی اون نفر ازش خبر داشته باشه. ولی عشق به این معنا(ی جدید)، فقط با دو نفره که معنی پیدا میکنه و از زمانی پیدا میشه که هر دو نفر از اون آگاه هستند.
اما این وسط یک مرحله جا میمونه. جایی بین دوست داشتن و عشق. جایی که یک نفر که دوستش داری، برای تو، شروع به خاص شدن میکنه، اما هنوز اون نفر، از این احساست خبری نداره و هنوز تصمیمی در این باره نگرفته. بعضی اسم این مرحله رو گذاشتن عشق و بهش تهمت پوچی و هورمون زدگی می زنن.همون مرحله که موقع دیدن دلبرت، انگار یه چرخی تو دلت می چرخه یا همون مرحله ای که وقتی به مرادت نمیرسی شروع به شعر گفتن میکنی. اما من اسم این مرحله رو میذارم " شیدایی".
پس شد:
دوست داشتن > شیدایی > (تصمیم)عشق
با وجود این و با قبول این نام گذاری، نمیشه اول عاشق شد و بعد بهش فکر کرد. این عشق دیگه نه تنها چشمهارو کور نمیکنه بلکه چشم هارو به واقعیت باز میکنه، چون این عشق، بعد از شناخت به وجود میاد و اون کوری میمونه برای دوره شیدایی که بعد از فروکش کردن هیجان هورمونی، کم کم محو میشه.
و اما این عشق، تصمیمی است بین اون دو نفر که حالا هر دو از مراحل دوست داشتنِ خالی، و شیدایی عبور کردن، همدیگرو شناختن و حالا عاشق شدن. این عشق از جنس شعوره، این عشق یگانه است، و این عشق براحتی و بدون پس دادن امتحان به دست نمیاد.
پس شد:
دوست داشتن > شیدایی > شناخت >(تصمیم)عشق
حالا یک بار دیگه هرجمله ای که توش "عشق" داشت رو مرور کنیم. بعضی از اون جملات باید تغییر اساسی داشته باشن.فکر می کنم به این شکل احساس واقع بینانه بهتری پیدا کنیم.
پ.ن1: من دوست داشتم واژه ها رو اینطوری بچینم. هرکی دوست داره میتونه جور دیگه ای بچینه.اسم ها در جریانند، اما مفاهیم تغییری نمیکنند.
پ.ن2: انواع بسیار دیگه ای از علاقه بین انواع انسانها، موجودات،اشیا و مفاهیم وجود داره که اینجا منظور از "عشق" فقط نوعی است بین دو جنس مقابل که بهم علاقه مند میشن.
برچسبها: عشق, شیدایی, دوست داشتن

(آرش محرّمی)
کی
اسم این کتاب رو نشنیده! "قورباغه ات رو قورت بده" قضیه اش اینه که:
از قديم گفتهاند اگر اولين كاري كه بايد هر روز صبح انجام بدهي، اين باشد كه
قورباغه زندهاي را قورت بدهي در بقيه روز خيالت راحت خواهد بود كه سختترين و
بدترين اتفاقي را كه ممكن است در تمام روز برايت پيش بيايد پشت سر گذاشتهايد.
قورباغه شما در واقع
بزرگترين و مهمترين كاري است كه بايد انجام بدهيد. همان كاري كه اگر الآن فكري به
حالش نكنيد به احتمال زياد همين طور براي انجام ان تنبلي خواهيد كرد. ضمناً كار
موردنظر همان كاري است كه انجام آن در حال حاضر ميتواند بيشترين تأثير مثبت را در
زندگي شما بگذارد. قديمها همچنين گفتهاند:
اگر قرار است دو تا
قورباغه را بخوري اول آن يكي را كه زشت تر است بخور!
حرف آخر اين است:
اگر بايد قورباغه زندهاي
را بخوري هيچ فايدهاي ندارد كه مدت زيادي بنشيني و به آن نگاه كني.
یادمه تو بچه گیام همیشه
همچین کاری میکردم یعنی اگر چندتا خوراکی داشتم اول از اون شروع می کردم که کمتر
دوست داشتم. اصلا فکر میکنم بیشتر بچه ها اینجورین! خلاصه روزگار به خوبی و خوشی
می گذشت تا اینکه یک روز در حالی که سالاد کاهوی مورد علاقه مو می خوردم طبق معمول
از خوردن کاهو شروع کردم که کمتر دوستش داشتم و بعد مشغول خوردن خیارها شدم.این در
حالی بود که بعدش میخواستم به ترتیب گوجه و در نهایت هویج رنده شده با سس رو
که خیلی بیشتر دوست داشتم بخورم. اما ناگهان در حالی که آخرین تکه های خیار
رو به زور میخوردم که به گوجه برسم، دستم خورد به ظرف سالادم و برگشت روی زمین و
در کمال ناباوریِ من، همه گوجه و هویج عزیزم به همراه سس دوست داشتنی روی زمین
ریختن!

همونجا
به این نتیجه رسیدم که باید بعد از خوردن قورباغه زشت یک قورباغه برشته و زیبا رو
بلعید، و شاید حتی لازمه گاهی قبل از تصمیم برای خوردن قورباغه زشت، شرایط رو
بررسی کرد، شاید کسی در همان حوالی مک دونالدی آماده دارد!
گاهی به نظر میاد خیلی از
ما عادت کردیم یک سر بریم سراغ بلعیدن قورباغه های زشت، و وای به روزی که این
اتفاق واقعا تبدیل به عادت شده باشه. متاسفانه این تفکر غلط در ایران رواج کمی
نداره. برای اینه که معمولا اختراعات حتی بسیار کوچک که باعث آسایش ما هستند بیشتر، وارد ایران میشه.
یادمه یه فیلم قدیمی
مربوط به دوران "تام سایر" در انگلستان میدیدم. یه کلفت داشت با بدبختی
زمین رو می سابید. برام جالب بود که در همون فلاکت، زیر سطل آبش چرخ داشت و حداقل
اون کلفت مردنی میتونست راحتتر سطل رو تکون بده.خیلی ساده است.چرا این به فکر من
نوعی نرسیده!؟
چون من از قبل قبول کردم
که باید اول به خوردن اون قورباغه زشت فکر کنم.پس حالا حالاها من قورباغه خور
خواهم بود.
... پیشنهاد میکنم هر از گاهی به مک دونالد و میرزاقاسمی هم فکر کنیم
شاید مجبور نباشیم قورباغه زشت رو ببلعیم (:
برچسبها: قورباغه رو قورت بده, میرزا قاسمی, مک دونالد, تنبلی, فکر
تصمیم می گیری جای فکر کردن حرفتو بِز...
اما بعدش جای حرف باید فِکـ...
تو دلت یه حرفایی هســـ...
حتی نمیتونی نَفَـ...
حرفا نِمــ...
...
اما فِکـر
عجب حکایتی است (....
تصمیم می گیری یه چیزی بگـ...
از اینکه کسی کنایه هاتو نمیفهمه، خَسـ...
(دست ساز)
(آرش محرمی)
تو سایت کیانا وحدتی این عکس رو دیدم که خیلی منو به فکر فرو برد.قبلش شاید دوست داشته باشین عکس خود عکاس رو هم ببینین:

جدا از اینکه با دیدن عکس خودش و عکسهای دیگش حتی حس بهتری نسبت بهش پیدا کردم، دومین چیزی که بهش فکر کردم این بود که اگر من اونجا بودم چه تصمیمی میگرفتم!؟به چی فکر میکردم؟
خودم، عزیزانم، فرار، مبارزه با خرس، گرفتن عکس از اون لحظه، به هیچی و ....
بعدش به این فکر میکنم که اون چند ثانیه چه تاثیر بزرگی در سرنوشت من خواهد داشت!
هیچی، یه حس خوب، نجات از دست خرس، ناقص شدن بعد از مبارزه(موفقیت آمیز!)، به جا گذاشتن یک عکس، هیچی و ...
دوست دارم بدونم اگر شما جای میچیو هوشیو بودین چی کار میکردین؟ نه واقعا چی کار میکردین؟ یا حالا که جاش نبودین چی کار میکنین؟
برچسبها: میچیو هوشیو, خرس, عکاس

(آرش محرمی)
اگر تاحالا برنامه مستند بی نظیر "سیاره انسان" شبکه BBC رو ندیدین، بدونید اشتباه کردین.
اما الان نمیخوام در مورد این مستند چیزی بگم. تاحالا فکر کنم سه قسمت از این مستند پخش شده(شایدم من فقط 3تاشو دیدم!). اول هر قسمت اینطوری شروع میشه:
تنها یک جانور هست که توانسته در هر زیست گاهی در کره زمین زندگی خود را تامین کند. این جانور انسان است. انسان می تواند در هر نقطه دست نخورده و بکر جهان دور از تمدن شهرها با استفاده از مهارت های خود زنده بماند و با طبیعت دست و پنجه نرم کند. این سیاره انسان است.
کلا این مستند 8 قسمته شامل:
- Episode 1: Oceans – Into the Blue
- Episode 2: Deserts – Life in the Furnace
- Episode 3: Arctic – Life in the Deep Freeze
- Episode 4: Jungles – People of the Trees
- Episode 5: Mountains – Life in Thin Air
- Episode 6: Grasslands – Roots of Power
- Episode 7: Rivers – Friend and Foe
- Episode 8: Cities – Surviving the Urban Jungle
من سه قسمت 5 و 6 و 7 رو دیدم. زمان پخشش هم:
یکشنبه 21:10 از شبکه BBC فارسی(از خودم تشکر میکنم که فعلا چیزی از این برنامه نگفتم :)

اما چیزی که من رو شدیدا هیجان زده کرد قسمتی از قسمت Grasslands بود. تو این بخش سه نفر از اهالی جنوب کنیا رو نشون میده که به اونها میگن "دوروبو" (Dorobo). اونها نزدیکی 15 تا شیر درنده کمین کردن، در حالی که شیرها در حال دریدن شکاری هستن که تازه شکار کردن. ناگهان به شکلی باورنکردنی اون سه نفر با اعتماد به نفس تمام(در حالی که مثل چی؟ دارن میترسن) پا میشن و در حالی که مستقیما به شیرها نگاه می کنند با صلابت تمام به طرف شیرها میرن. حدس میزنی چه اتفاقی می افته؟
اینجا گوینده میگه:
[سه مرد درمقابل 15 شیر. فرضشان این است که اگر باهم و مطمئن حرکت کنند می توانند شیرها را فراری دهند... باهم راه می افتند. اینجا اعتماد به نفس یعنی همه چیز.حتی تماشای این رویارویی هم ترسناک است]
در کمال ناباوری شیرها با نزدیک شدن اون سه نفر پا به فرار می گذارن. اونها هم خیلی سریع یکی از رونهای شکار شیرها رو می کنن و زود از اونجا دور میشن(تا قبل از اینکه شیرها بفهمن اسگولشون کردن!)
حرف زیاده ولی فکر کنم همین کافی باشه.
این هم لینک ویدئو اگر خدای نکرده این برنامه رو ندیدی:
https://www.youtube.com/watch?v=pNeNTMmltyc
بالاخره همه قسمت های این مستند رو دیدم.همچنان رو حرفم هستم و شدیدا به همه دیدنش رو پیشنهاد میکنم. از دیدنش لذت ببرید و صحنه های به یاد موندنیش رو به خاطر بسپارید.
برچسبها: سیاره انسان, دوروبو, BBC, باور, اعتماد به نفس
خنده مردم را دوست دارم، مردم خندان را نیز گاهی،
دوست دارم دوستانم را، دوستانم مرا نیز گاهی،
دوست دارم زندگی را، مردم زنده را نیز گاهی،
گاه دوست ندارم، گاه خودم را نیز گاهی.
(دست ساز)



